درباره وبلاگ

عشق
به دست اوردن
هرانچه خواستي نيست
عشق
هرانچه است
که براي او
از دست ميدهي
***********
سلام به همه ی دوستای گلی
که وبلاگ منو داداشیمو
با حضور سبزشون مزین میکنن
امیدوارم لحظات خوب و خوشی
را در دلکده ما سپری کنید
نظر هم یادتون نره هاااااااا
مرســـــــــــی :-*
در ضمن بچه ها این عکس ِ
داداشیه خوشـــــــــملمه هــــا
قابل توجـــّــــه
دختر خانومای گل
خواهشا مراقب
قلبتون باشید
چون داداشیم هنوز
داره پله های ترقی رو
طی میکنه
و به این زودی ها
قصد ازدواج نداره
با تشکر
دوستدار شما : مهسا :-)
فهرست اصلي
دوستان ما
کلبه ی احساس(آبجی پریسام)
شوالیه های سرخ (آبجی مهشادم)
خدای وبلاگ(داداش رضا)
گریه عشق (مصطفی جون)
سوهان روح دخترا (مهرداد جون)
شیطنت دیوونه ها(حدیث جون و شادی جونم)
مرگ بر عشقی کز او آسودگی آید پدید
قوقولی قوقو (ملودی)
عشق پر در دسر(داداش عنایت)
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است(حمیده جونم)
سالهاي سبز عاشقي(محمد جون)
همیشه عاشق(خاله ریزه جونم)
پرنیا(پرنیا جونم)
قرقاتی(فرانک نازززم)
پونه(پونه جونم)
7 خال روی سینه یا به عبارتی 7 ستاره
و خداوند عشق را آفرید(سپیده جونم)
عشق آمدني است نه آموختني(عماد جون)
تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست(محمد جون)
غروب عشق( جواد جون)
نغمه های تنهایی شقایق(شقایق)
ღ♥ღمعشوقه ی بی خبرღ♥ღ
دوست دارم مجتبی(اکرم جون)
عشق واقعی(اکبر جون)
»-(¯`رسم روزگار´¯)-»
جزیره ی کدهای تقلب(علیرضا جون)
عاشقانه ها(ماندانا جونم)
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند(مرضیه جونم)
حرف دل (مهدی جون)
غروب پاییزی(الهام جونم)
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته(وحید جون)
add ghalbami(حامد جون)
دل نوشته ها(یاسر جون)
عشق بی انتها(محسن جون)
M.I.S..... جوانان ام آی اس......(وحید جون)
تقدیم به چشمای نازت(اکبر بد سیگنال)
˙·▪•●ღآخـریـن نـفـسღ●•▪·˙(مهبان جون)
دلکده(رونیکا جونم)
با من غریبگی نکن (زوزه ی باد)
.•**•.ღعشق ، دوستي ، صفا ღ.•**•.(بهامین جون)
کامران و هومن جووووووووووون (نیلوفر جونم)
چکاوک خسته
آشپز کوچولو
دختر ماه(آیدا جونم)
سرود درد(مهرداد و نازنین)
کیشمیش خانوم حرف ها می زند...
ستاره من (نازنین جونم)
منو ره کن از این حس تنهای (بهزاد جون)
دست نوشته های منو داداشیم
طراح قالب
MAHSA & MASUOD
POWERED BY
rasme-sheydaii
ادامه داستان هفته قبل
-----------------------
چه کسی مقصر است؟
داستان پرتلاطم من شروع شد.خاله مینا اولین کسی بود که این ماجرا را فهمید وچقدر نگران شد.اشک در چشمهایش جمع شد بود.یادش افتاده بود که خانواده چه طور او را تنبیه کرده بودند ودر تمام آن سالها مخفیانه خواهر ومادرش را می دید.به من گفت:
آیا میتوانی وحید را فراموش کنی؟اگر این کار شدنی است.انجامش بده.راه سختی در پیش داری واین خانواده تو را برای همیشه طرد می کنند....
اما دیگر برای این حرفا دیر شده بود.وحید را برای ازدواج انتخاب کرده بودم.فکر می کردم می توانم مثل خاله مینا هر تنبیهی را قبول کنم.برای همین به وحید گفتم بیاید خواستگاری ام.مادرم خیلی نگران بود اما من خودم رابرای یک ماجرای پردردسر آماده کرده بودم.بالاخره داستان من و وحید برملا شدوپدرم نمی دانیدچه غوغای به پا کرد.پدربزرگم آنقدر خشمگین بود که حتی حاضر بود مرا بکشد.....
اما من پایم را توی یک کفش کردم وگفتم یا وحید ویا هیچ کس دیگر تمام دلخوشی ام این بود که خاله مینا که سالها قبل این کار را کرده هنوز عاشقانه شوهرش را دوست داشت ومثل دو تا عاشق ومعشوق با هم زندگی می کنند.برای همین فکر می کردم اگر جلوی همه این حرف وحدیثها بایستم.سعادتم تضمین شده است.....
جنگ تمام عیار شروع شد.پافشاری ها ادامه داشت.بالاخره باهر بدبختی که بود پدرم آمد توی محضر ومن رسما به عقد وحید در آمدم.پدرم از همان شب اجازه نداد من به خانه برگردم.درواقع از خانه بیرونم کردند.با چشم گریان رفتیم خانه خاله مینا.تاصبح او هم پابه پای من اشک ریخت...
خانواده وحید کمک کردند تا اقدامات اولیه زندگی ما فراهم شود.همه فامیل ما این وصلت را زیر سر خاله مینا می دانستند.ودیگر هیچ امیدی به بخشش او نبود واو می دانست که تا مرگ نمی تواند بادل سیر خانواده اش را ببیند.مدام از من می خواست که تجدید نظر کنم.بروم پای پدرم را ببوسم.و....اما من نمی خواستم جلو هیچ کس خم شوم.
زندگی من ووحید ظاهرا خیلی عاشقانه ورمانتیک شروع شد.داستانهای مخالفت های خانواده ها چاشنی این داستان ما شده بود. یک سال که از ازدواجمان گذشت تازه اختلاف نظرها نمود پیدا کرد.
آنقدر قبل از ازدواج به مخالفت های خانواده ها فکر کرده بودیم که یادمان رفته بود به خودمان ومشترکات و اختلافاتمان فکر کنیم.اما بعد از یک سال یک دفعه خودمان را روبه روی هم دیدیم.زمین تا آسمان با هم فرق داشتیم.سرهر موضوع کوچکی اختلاف نظر وسلیقه پیدا می کردیم.کم کم این اختلافات تبدیل به بگو مگوهای شدید شد.من انتظار داشتم وحید قدر از جان گذشتگی من را بداند واو هرگز اهمیتی به این کار نمی داد.این بگو مگوها بالا گرفت طوری که من قهر کردم وبه خانه خاله مینا آمدم.روی این را نداشتم که به خانواده ام بگویم که چه اشتباهی کرده ام.مدام از خاله می پرسیدم که چه طور توانست بدون خانواده زندگی کند واو برایم توضیح می داد که اوقبل از ازدواج همه جوانب شخصیتی شوهرش را بررسی کرده بودو بعد به خاطرش با همه فامیل در افتاد.ولی من این فرصت را نداشتم.آنقدر دلواپس اختلافات خانوادگی بودم که به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم.زندگی من ووحید بعد از سه سال به جدایی ختم شد. همه خانواده به من یاد آوری کردند که این نوع ازدواج ها عاقبتش همین است چون جوان ترها به حرف بزرگترها گوش نمیدهند. غافل از این بودند که آنقدر مخالفت های آنها پررنگ بود
که من فرصت پیدا نکرده بودم که کمی هم به خودم ووحید فکر کنم وهمین شاید دلیل این مشکلات بود.....
حالا دختری 24 ساله هستم چهار ماه است از شوهرم جدا شده ام وهر وقت به داستان زندگی ام فکر می کنم نمی دانم چه کسی را مقصر اصلی بدانم.......
این اولین داستان وبلاگ بود نمی دونم خوب بود یا بد بود واسه دانستن این مطلب احتیاج به نظرای شما داریم قربان شما مسعودJ J J J
من مغرور نیستم باورکن خودمو نمیگما مال شعرهJ
----------------------------------------------------
من.من مغرورنیستم .نمیدونم توچرا اینجوری فکر میکنی
میگی مغرور شدی؟نه نه نه نه نه چرا اونا فکر میکنن که من من همش کینه وغرور دارم توقلبم نه همه شما رو دوست دارم قلبان من
اره مغرور نیستم وعادی راه میرم*من جواب سلام مردومه عادی رو میدم
تویی که میگی مهم نیست اصلا حرف زدن باش*چرا به دوستات گفتی بخدا حرف زدم باش
اونا منو نمیخوانو اسممو دوست دارن*اصلا مهم نیست واسش با چند نفری دوست باشم
فقط میخوان جلو دوستاشون بگن این مال منه*این که میبینید bf منه
من این دخترا(پسرا)رو میخوام واسه گذر وقت*واسه همینه مسعود خیلی اتونو دودره کرد
زندگی من وتو ببین شده نصف شب*به من زنگ نزن سه ونیم شب
من پادشام توسربازی جالبیش اینه نه*وقتی بمیرم پسرم میشه جانشین من
میگی مغرور شدی؟نه نه نه نه نه چرا اونا فکر میکنن که من من همش کینه وغرور دارم توقلبم نه همه شما رو دوست دارم قلبان من
اونا مسعود نمیخوان اصلا*با این وضعیت میخوای شماره بدم حتما
من این دخترا رو نمیخوام چون بستس لیستم*به من زنگ نزن چون که در دسترس نیستم
شماقیافمو دوست دارید چون ارضا میکنه*واسه همین مسعود پیرانتو امضا میکنه
این نوشته شما روسرجا میشونه دوستان*میخوای با من عکس بگیری بدی نشونه دوستات
چرا اصرار داری اونو با من دوست کنی*نمیخواد شمارمو واسش بلتوس کنی
انقدر اومدم بالا تا بلندیمو حس کنی*خودت خجالت میکشی که با من دوست بشی
میگی از من خوشکلتری میخوام بکنم خرابت*....... فقط سکوته جوابت
میگی مغرور شدی؟نه نه نه نه نه چرا اونا فکر میکنن که من من همش کینه وغرور دارم توقلبم نه همه شما رو دوست دارم قلبان من
ازدحام نفس گیر فریادهای متضاد من*اتحاد من اسیر توی مقتصاد غم
روشنایی نمیخوام تو غروب نشستم*شمع باشی تا ببینی من غرورو شکستم
تو ماشین نشستی واسم دست تکون میدی*وقتی پیاده ای منو با دست نشون میدی
باید حقیقتو بگم من از جعبه اسرار*شما با من دوست شدید ولی با جعل اسناد
من تو جهنمم ندارم امکان برگشت*ولی اون میخواد بزنم امضا رو برگش
توی زندگی من چهره شما نیست تو تصویر*به زودی میکنم این محیط زیست و تسخیر
انقدر بالایم توبغلم ستاره غلت خورد*دیگه نمیخوام بنویسم خدا دستمو قطع کن
میگی مغرور شدی؟نه نه نه نه نه چرا اونا فکر میکنن که من من همش کینه وغرور دارم توقلبم نه همه شما رو دوست دارم قلبان من
-----------------------------------------------------------------------------------------
بچه ها این موضوع داخلش اسمو خودمو گذاشتم نه فکر کنید واسه کسی نوشتم نه؟گفتم شاید اسمه کسی رو بذارم بهش بر بخوره اینو گفتم که سوتفاهم نشه.
راست میگه عاشقش شدی شعرو میگما
---------------------------------------
میگی عاشم شدی خدا کنه*کی دلش میاد با توبد تا کنه
بس که اون چشمای تو مهربونه*کی دلش میاد تورو برنجونه
کی دلش میاد که تنهات بذاره*کی میتونه بگه دوستت نداره
توی این شبای بارونیو خیس*کی میتونه بگه دل تنگ تو نیست
بس که چشمای توپاک وروشنه*کی دلش میاد که ازت دل بکنه
تو گوشم میگی که عاشقه منی*باز داری حرفای شیرین میزنی
باز منو به اوج رویا میبری*تو که از تمام دنیا بهتری
معنی عاشقی رو خوب میدونی*میگی عاشقی رو حرفت میمونی
کی دلش میاد که تنهات بذاره*کی میتونه بگه دوستت نداره
توی این شبای بارونیو خیس*کی میتونه بگه دل تنگ تو نیست
بس که چشمای توپاک وروشنه*کی دلش میاد که ازت دل بکنه
تو گوشم میگی که عاشقه منی*باز داری حرفای شیرین میزنی
میگی هرجا که بری باحات میام*میگم هرجور که باشی تورو میخوام
واسه من که عاشم همین بسه*هرکی عاشقه به عشقش برسه
کی دلش میاد که تنهات بذاره*کی میتونه بگه دوستت نداره
توی این شبای بارونیو خیس*کی میتونه بگه دل تنگ تو نیست
بس که چشمای توپاک وروشنه*کی دلش میاد که ازت دل بکنه
تو گوشم میگی که عاشقه منی*باز داری حرفای شیرین میزنی
-------------------------------------------------------------------------
امون ازدست عا شقای امروزی
خداروشکر که من عاشق نیستم شما چطور بیننده عزیز
اینم یه شعرعاشقونه دیگه بودا
نوشته شده توسط مهسا و مسعود در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 23:14 موضوع | لينک ثابت
اولین داستان رمانتیک وبلاگ من ومهسا
-----------------------------------------
چه کسی مقصر هست؟
ازمدرسه که برگشتم.هول کرده وهیجان زده کیفم را انداختم گوشه اتاق ونشستم توی آشپرخانه.روبه مادرم کردم وگفتم:یک خانم ورزش داریم.می گوید خاله من است.اینقدر مرا بوسید وقربان صدقه ام رفت...نمی دانید چقدر زن مهربانی است.راستی مادر من خاله دارم؟یا ازاین خاله الکی هاست؟...
مادر داشت ظرف می شست که استکان ازدستش افتاد وخردشد.رنگش پریده بود.بی آنکه خرده های استکان را جمع کند دستم را گرفت وآورد بیرون آَشپزخانه.صدایش راآرام کردوگفت:
حالادرست بگو.اسمش چی بود؟
من که کمی هم ترسیده بودم گفتم:
بهم گفت من خاله مینات هستم.
رنگ مادرپرید.دستم راول کردو توی چشم هام زل زد.نمی دانستم داستان از چه قرار است.فقط ده سال داشتم.تاآن موقع اصلا نمی دانستم خاله ای به اسم مینا دارم.مادرم صدایش را پایین آورد وگفت:
الهی قربونت برم.اگه بابات آمد خانه.چیزی راجع به معلم ورزشتون نگو...اصلا با هیچکس در موردش حرف نزن.فردا هم باهات می آیم مدرسه ببینم این خانم معلم شما چطوربه خودش اجازه داده بگوید خاله توست...
پاک گیج شده بودم.نمی دانستم چرا مادرم این جوری رفتار می کند.دل تودلش نبود.مدام ظرفهااز دستش می افتاد.آخرهم غذاته گرفت و طعم سوختگی به خودش گرفته بود.امامن خیلی خوب متوجه شدم که نباید حرفی در مورد خانم معلمم بزنم.آن شب اضطراب غریبی مرا گرفته بود.مخصوصااین که مادرم از من خواسته بود به هیچکس حرفی نزنم.میترسم مباداپدرم از صورتم بفهمد که یک چیزی را مخفی کرده ام و....مادر خیلی زود شام را آوردومجبورم کردزود بخوابم.صبح فردا وقتی پدرم رفت سرکار.مادرشال وکلاه وهمراهم آمدمدرسه.توی راه هیچ حرف نمی زد واین موضوع من را بیشتر نگران می کرد. مدام فکر می کردم حتما مادرم می خواهد بیایدمدرسه وباخانوم ورزشمان دعوا کندکه چرا به دروغ گفته است خاله من است.خیلی از دوستهاوهمسایه ها را خاله صدا می زدم ومیدانستم هیچ کدام از آنها خاله واقعی من نیستند.اما نمی دانم چرا آن روز از این که خانم ورزشمان الکی گفته بود خاله من است نگران شده بودم. خلاصه رسیدیم مدرسه ومن رفتم سر کلاس.نمی دانستم توی دفتر چه خبر است ودارند چه می گویند.زنگ تفریح هم خانم ورزشمان را ندیدم.تمام روز او مانده بود توی دفتروعلیرغم روزهای قبل که می آمد توی حیاط وزنگ تفریح ها با بچه ها بازی می کرد.آن روز او را ندیدم.ظهرکه به خانه برگشتم.چشم های مادرم سرخ بودواصلا حالش خوب نبود.خواستم از او بپرسم که آیابالاخره خانم ورزش ما را دیده یانه؟اما جرات نکردم.رفتم توی اتاق وبیرون نیامدم.مادرباز آمد سراغم وقسمم داد که به هیچ کس نگویم که همراهم امروز آمده مدرسه که خانوم ورزشمان را ببیند....خلاصه این داستان داشت برایم مرموزتر می شد.روزهای بعدکه به مدرسه می رفتم.دلواپس بودم که مبادا خانم ورزشمان را دوباره ببینم.اما بالاخره زنگ ورزش شدوآمد سر کلاسمان.نگاهی به همه بچه ها انداخت وچشمش به من که افتاد.لبخند تلخی زد وهیچ نگفت.تمام مدت که داشتیم توی حیاط ورزش می کردیم چشم از من برنمیداشت وسنگینی نگاهش مرااذیت می کرد واز این که نمی توانستم با هیچ کس حرف بزنم.حالم بدتروبدتر می شد.آن روز وقتی به خانه آمدم تب کردم.یک تب شدید که چند روزی به مدرسه نرفتم.دکترها میگفتند هیچ جای بدن من عفونت نداره وعجیب بود که چرا بدن من تب می کرد.بعد از این که حالم بهتر شدتا چند روز که رفتم مدرسه باز تب کردم.دیگر دکترم یقین پیدا کرده بودکه این ماجرا یک علت دیگری دارد وتنها دلیلش یک بیماری ساده نیست.آنقدر این حال من ادامه پیدا کرد تا بالاخره متوجه شدند.راز خانم معلم ورزش آنقدر برایم سنگین است که توان نگه داشنش را ندارم وبه همین علت حالم بد شده.دکتر از مادرم خواست در این مورد خیلی صریح وواضح با من صحبت کند.برای مادرم سخت بودولی بالاخره یک روزبهم گفت که واقعیت چه بوده...وقتی دو وسه ساله بودم خاله مینا با عمو حسین نامزد می کنند.این وصلتی بوده که همه فامیل به آن رضایت داشتند.هم خانواده پدرم و هم خانواده مادرم از وصلت اولی(پدرومادرم) که بین این دو خانواده انجام شده بود.رضایت کامل را داشتند برای همین ترجیح می دادند وصلت دومی هم داشته باشند.بعد از این که شش ماه از نامزدی میگذرد خاله ام نامزدی اش را با عمو حسینم به هم می زند.این خبر آنقدرناراحت کنند بوده که همه خانواده او راتقیح می کنند!امااو سر حرفش می ایستد وحلقه عمویم را پس میدهم ومی گوید اول وآخرش بامردی که دوستش دارم ازدواج میکنم.خانواده انقدر خشمیگن شده بودند که نمی توانند او را ببخشند ودر عوض اورا طرد می کنند.پدرم از مادرم می خواهدکه هیچ وقت در زندگی اش حق ندارد خواهرش مینارا ببیند.پدربزرگم جهیزه ای که برای خاله خریده بود تا با عمویم ازدواج کند را می فروشدوخاله را از خانه بیرون می اندازد.خلاصه همه دست به دست هم دادند تااورا طرد کنند.این موضوع آنقدر پیچیده وقاطع بوده که در تمام آن سالها هیچکس خاله مینا را ندیده بودتا این که از قضا معلم ورزش سابق مابه علت زایمان مرخصی گرفت واز مدرسه رفت ومعلمی که به جای او آمد.همان خاله مینا طرد شده من بود...این داستان با تمام عجیب بودنش حال مرا بهتر کرد واز فردای آن روز سبکبال تر رفتم مدرسه اما مادر بهم گفته که هیچکس نباید بداند که من خاله مینا را می بینم.اما وقتی اورا در مدرسه می دیدم خوشحال می شدم.کم کم نگاه های پرمهری بین ما رد وبدل شد وبعد از آن دیگر حتی گهگداری با هم حرف هم می زدیم.می آمدم خانه وآرام آرام برای مادرم تعریف می کردم که خاله چی میگفت وچه تعریف می کرد.مادر به وجد می آمد.می دانستم که خواهرش را خیلی دوست داردولی از ترس خانواده جرات ندارد با اورفت وآمد کند.
ارتباط من وخاله مینا روز به روز بهتروبهترشد به طوری که یک بار از راه مدرسه رفتم خانه اش وبچه پنج ساله اش را دیدم.کلی ذوق کرده بودم چون من وخاله واقعی نداشتم وهمیشه دلم می خواست یک دختر خاله ویا پسر خاله داشته باشم.همین شد که این ارتباطها به جایی رسید که مادرم هم جرات پیدا کردوتلفنی با او حرف ز.بعد از چند ماه.مادر بزرگ هم به جمع ما پیوست واو هم برای دیدن خاله به مدرسه آمد...اما می دانستیم که هیچکس دیگر توی فامیل نباید از این داستان باخبر شود......
این ماجراها ادامه داشت.من بزرگتر شدم.رفتم راهنمایی ودبیرستان وکماکان با خاله مینا در ارتباط بودم.پدرم مدام ماموریت شهرستان می رفت ومن و مادرم می رفتیم دیدن خاله مینادر همین ارتباطات بودکه با وحید آشنا شدم بچه برادرشوهر خاله بود.از شهرستان آمده بود تهران تا درس بخواند.کنکورقبول شد وماندگار شده بود.چندسالی از من بزرگتر بودوخیلی وقتها اشکالات درسی ام را از او می پرسیدم.پسر آرام وخوبی بود.تمام انگیزه ام برای کنکوردادن این بود که در همان دانشگاهی قبول شوم که او در آن درس می خواندهر چند که چیزی به تمام شدن درس او نمانده بود اما حتی یک ترم یا دو ترم درس خواندن در کنار او برایم خیلی مهم بود.آنقدر درس خواندم تا بالاخره دانشگاه قبول شدم.هنوز چند روزی از قبولی ام نمی گذشت که به من پیشنهاد ازدواج داد.تمام آن سالها انتظار چنین لحظه ای را می کشیدم ووقتی به من این پیشنهاد را داد.دلم هری ریخت.چه طور می توانستم این موضوع رابا خانواده مطرح کنم؟!
امکان نداشت پدرم قبول کند.باید میگفتم اورا در دانشگاه دیده ام وبه هیچ عنوان نباید می گذاشتم آنها به ارتباط وحید وخاله وشوهر خاله ام پی ببرند.(ادامه داستان واسه هفته بعد شرمنده این طوری جذاب تره یکم فکر کنید ببینید هفته بعد ممکنه چی بشه؟)مسعوددر خدمت تمام بینندگان وبلاگ
بابا یکم عشقتونو تحویل بگیرید
----------------------------------
میخوام بیام ببینمت نگو سرت شلوغه*این روزا مشکوک میزنی حرفات همش دروغه
آخه واسه توچی کم گذاشتم*من که همیشه هواتوداشتم
فقط واسه یه لحظه بودن با تو*حتی پا روی غرورم گذاشتم
هرکسی ستاره ای داره تو این عالم*منم با وجود تو که خوب میشه حالم
وقتی هستی بدون پروبال دارم*ولی بی تو باغصه سروکار دارم
دستم همیشه توی دستاته*توی درودیوار اتاقم پرعکساته
جالب برام از این رفتار عجیبت*دوست دارم واسه چشمای نجیبت
دوست دارم همه وجود منی عمرم*مگه میشه من بدون تو بمون نه عمران
زندگی بی تو واسه من سخته*بی تو خون توی رگهام میشه لخته
گفتی یه عشق گفتم تو*هنوزم قبول دارم گفتم رو
پس بت باش منم بت پرست*با توکه زندگی من شد عوض
میخوام بیام ببینمت نگو سرت شلوغه*این روزا مشکوک میزنی حرفات همش دروغه
آخه واسه توچی کم گذاشتم*من که همیشه هواتوداشتم
فقط واسه یه لحظه بودن با تو*حتی پا روی غرورم گذاشتم
من ماله توام تا روزی که زنده ام*چون فقط تویی تو ذهن من
قلبم بی تواز تنهایی میلرزه*نمیخوام بی توباشم حتی یه لحظه
چرا به این مجنون میگی وقتی از پایین*وقتی میشه باهم به خوشبختی رسید
چشمای زیبات پرازاحساسه*به همین دلیله که من واسه
رسیدن به توهر کاری کردم*وقتی با همیم فراموش میشه دردم
ما با هم خوشبختیم بسه غم*بیا دستتو بذار توی دست من
من پرنده ام تو بال منی*من مال توامو تو هم مال منی
همه حسودیشون میشه به عشقمون*پس نذار خراب بشه بهشتمون
میخوام بیام ببینمت نگو سرت شلوغه*این روزا مشکوک میزنی حرفات همش دروغه
آخه واسه توچی کم گذاشتم*من که همیشه هواتوداشتم
فقط واسه یه لحظه بودن با تو*حتی پا روی غرورم گذاشتم
اینم یه شعر که یه پسری مزاحم یه دختر خانومی شده
-----------------------------------------------------
دلمو بگیر توی دستای خودت*دلم داره میگه هنوز میشه مال خودت*بذار منو تویه جوری کنار هم باشیم*یه وقت نگی به من برو پی کارخودت
ببخشید خانوم میشه من اینجا بشینم*یا که یه وقت دیگه شمارو تنها ببینم
من عاشق چشات شدم عاشق نگات شدم*اخم نکن بذار خنده اتو ببینم
نذار به خیال خودم بگم نمیشی یارم*حتی شده تورویا بیا بشین کنارم
بذار تا یه بار دیگه دست رو دستات بذارم*باهرکسی بشینم بگم من تو رو دارم
وقتی رامون دوره چشمک میزنی*وقتی میام جلو چرا تهمت میزنی
دست به دستم نمیدی منو رد میکنی*میگی با هرکی باشی توزود دل میکنی
دلمو بگیر توی دستای خودت*دلم داره میگه هنوز میشه مال خودت*بذار منو تویه جوری کنار هم باشیم*یه وقت نگی به من برو پی کارخودت
آره میخوام بذارم من دست توی دستت*چی میشه بدی به من قرض یه روز عکست
به من بگو اینجا هست کسی روی دستت*نشون میدی به من هست حلقه تودستت
داری دروغ میگی که نامزد داری*حلقه انداختن نداره حتی واس من کاری
اون روز میاد که نداری جز من یاری*میدی به همه دوستات پوز چون منو داری
از من رو برنگردون دیگه دست بردار*بدون که من نیستم از سر تو دست بردار
شماره امو میذارم رو میز پس بردار*زنگ بزن به موبایلم تو پس فردا
کم محلی نکن هست اینجا این دل غریب*آره عشقمی دلبری دلفریب
از همه سرتری شرتری برتری*مال من میشی بالاخره تو به هر طریق
دلمو بگیر توی دستای خودت*دلم داره میگه هنوز میشه مال خودت*بذار منو تویه جوری کنار هم باشیم*یه وقت نگی به من برو پی کارخودت
خیلیا واسه من میمیرن*آرزوشونه دست منو بگیرن
یه روز بیان از نزدیک منو ببینن*کنار من شده یه ثانیه بشینن
اما کوچولو تورو میخوام *چون تو BYBY FACE
چه سردو خشکی با من خیلی بدجنسی*دوست داری اگه به من برسی
شرط داره باید بکنی اورتودنسی(این کلمه مال دندان پزشکیه)
ببخشید میشه اینجا بشینم*که شما رو یه جای دیگه تنها ببینم
ببخشید خانوم میشه من اینجا بشینم*یا که یه وقت دیگه شمارو تنها ببینم
من عاشق چشات شدم عاشق نگات شدم*اخم نکن بذار خنده اتو ببینم
وقتی رامون دوره چشمک میزنی*وقتی میام جلو چرا تهمت میزنی
دست به دستم نمیدی منو رد میکنی*میگی با هرکی باشی توزود دل میکنی
-------------------------------------------------------------------------------
عجب بچه پورویی بودا اولش منتشو میکشید بعد ناز میکرد
نمیدونم آخر باحاش دوست شدشما دخترا اگه بودید باحاش دوست میشدید؟؟؟؟؟؟
MASOUD……OmiDiYeH
oMd
MaHsA…….kErMaN
نوشته شده توسط مهسا و مسعود در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 18:12 موضوع | لينک ثابت
شعر عاشقونه واسه دختر پسرها
تو میدونی که من بی تو میمیرم نرونرو پیش من بمون
بی تو صدام سرده نرونرودوست دارم اینو خوب بدون
که من بی تو هیچم عشق من تویی تویی تو فقط تو
منو تنهام نذار که نورشبهام به اون چشه ناز تو
من بی تو.مثل تک درخت تنهام میمونم تنهاتو دشت غم هاوتنها بی تومیمیرم تو شب ها
من وتو.میتونیم با هم پرواز کنیم.نرو تو.بذارعشقمونو با هم آغاز کنیم
این تضمینی که توی زندگی دارم*توهمیشه باشی توی زندگی بامن
آخه اگه تو نباشی دلم تیک تیکست*باید بمونی با من نبری تیغه تیزدست
وقتی نیستی بدمیشم بی کس*بعدتونمیادتودلم دیگه هیچکس
من از ته دل تورو دوست دارم*رواحساسم واست پا گذاشتم
چون فقط میخواستم با توباشم*آخه با تو همه غم ها باید واگذارشن
آره فقط تورومیخوامو گوش کن جونم*نذار دشمنا پشت ما موش بدونن
چون نمیخوام ناراحت بشی از دست من*عشق من نمیخوام توروازدست بدم
بذارهمه بدونن که بین مادوریو دشمنی معنا نداره ومن به جز توقلب پاکو از هیچکسی نمیخوام
من بی تو.مثل تک درخت تنهام میمونم تنهاتو دشت غم هاوتنها بی تومیمیرم تو شب ها
من وتو.میتونیم با هم پرواز کنیم.نرو تو.بذارعشقمونو با هم آغاز کنیم
من وتو.میتونیم بسوزونیم همه غم ها رو.نرو تو.تا روشن کنیم با هم همه شمع هارو
---------------------------------------------------------------------------------
اگه خوشتون اومد یه نظر بدید مر30 J J JJ J J J JJ J J JJ J J000000000000000000000000000000000000000000000000000
اینم واسه کسایی که تو این ماه به دنیا اومدن
-----------------------------------------
متولد ماه آبانو رو دست نداره*زیگ زاک
لنگشو پیدا کردی جایزه بگیر از مسعود ومهسا*امون ازدست زیگ *مون از دست زاک
دلت شادو لبت خوش چوگل پر خنده باشی بدو شمعاتو فوت کن که صدسال زنده باشی
زیگزاک پیش میره رو دستشم برنامه نیست باز مسعودومهسا مینویسن حالاواسه زیگزاک
اینوکه میبینی از مافقط نمونه کاره آره پاییزه هرسال مارو یادتون میاره
زاگ به زیک میگه واسه مصاحبه تند نری گوش کن یه تریپ بیاحرفه مارو گوش کن
بیننده داره وبلاگمون از ایران تا لندن میدونم بعد از این کار یه سریا به ما میخندن
زیگزاک زیگزاک میخونیم بادلی شاد*اینم کادوجشنت تولدت مبارک باد
دلت شادو لبت خوش چوگل پر خنده باشی بدو شمعاتو فوت کن که صدسال زنده باشی
------------------------------------------------------------------------------
بچه ها زیگزاک یه اسم مستعاربودا؟؟؟
-------------------------------------------------
دکلمه:من رفتم تنها موندی نه *حالا بشین منتظرم آره حتمامیام پیشت
من میرم تو تنها میمونی
وقتی باتودوست شدم گفتم اون الان برد*به داداش کوچولوت گفتی اون از عذاب مرد
که با من دوستی داشتی آرزو میچیدی*خیلی دوستم داشتی ولی شرمنده پیچیدی
میخوای نفرین کنی نفرینا رومن کردم*من یه مسافربودموبرنمیگردم
من یه مسافربودم معنیشو میخونی*چیزی که خواستم گرفتم خودتم میدونی
منوصدباربه چی آره فروختی آسون*هرروزازچشات میومد دروغی بارون
یه دفعه سیمای خوبم جلوه بدشد*ازتو وامسال تو من چندشم شد
که من رفتمو داغ کردی به پا که نپزی*میگی چرارفتی؟ بابا خفشو عوضی
من میرم توتنها*باشب ها میسازی
بیداری از گریه* من میرم تومیبازی
منو ول کردیو مثل سگ پشیمونی*شبا گریه میکنی به درک که ایجوری
ببین لاشتم میدم دست مرغای دریایی*خفشو اسمم نیار دختری هرجای(اگه خانوما خوندن پسرش کنن)
میون این همه شلوغیو هم همه*بگو کی شده به جامن تازه همدمت
دلی که دلم بود ولی دلا روبرد*یه طلوع دوبارست اون ستاره مرد
پس من ازغم میمیرم حتما*شخصا هشدارمیدم من کتبا
که من برگردم بهم سجده میکنی*بروگمشوعوضی نزن زدجه بی خودی
من میرم توتنها*باشب ها میسازی
بیداری از گریه* من میرم تومیبازی
توتاهفت شمردی دیگه منو نداری*دیگه نباف واسه خودت داستانای طلایی
بابابسه خفشو دیگه صداتونشنوم*اگه توشمری بدون من مالک اشترم
یکشنبه شروع کردیمو یکشنبه اتمام*من ازچشات بدم میاد نکنی کدمان
مثل شماره آخر موبایلت این بار*میچرخی تو به دوره من هفتادو شیش بار
ازت بدم میادبهت میگم هزار بار*من سالم رد شدم از این سیمای خاردار
من همه حرفاموببین با قلم میگم*توبااون پسره(دختره) بودی یا من غلط دیدم
هم از صدات بدم میاد هم سیمای زشتت*من جهنمو میخوامو توف به بهشتت
قلمم ازاسم تو دیگه شد خسته*میگی دوست دارم خیلی خوب بسه
-------------------------------------
اینو با تمام وجود تقدیم میکنم به بینندگان وبلاگم
امیدوارم خوشتون اومده باشه ولی این شعر واقعا یه حقیقتیه اگه نظر بدی ممنون میشم
دوست دار شما مسعود
................................................
خدا دیدی تنهام گذاشت رفت*تو میدونی که بیU نمیتونم