درباره وبلاگ

عشق
به دست اوردن
هرانچه خواستي نيست
عشق
هرانچه است
که براي او
از دست ميدهي
***********
سلام به همه ی دوستای گلی
که وبلاگ منو داداشیمو
با حضور سبزشون مزین میکنن
امیدوارم لحظات خوب و خوشی
را در دلکده ما سپری کنید
نظر هم یادتون نره هاااااااا
مرســـــــــــی :-*
در ضمن بچه ها این عکس ِ
داداشیه خوشـــــــــملمه هــــا
قابل توجـــّــــه
دختر خانومای گل
خواهشا مراقب
قلبتون باشید
چون داداشیم هنوز
داره پله های ترقی رو
طی میکنه
و به این زودی ها
قصد ازدواج نداره
با تشکر
دوستدار شما : مهسا :-)
فهرست اصلي
دوستان ما
کلبه ی احساس(آبجی پریسام)
شوالیه های سرخ (آبجی مهشادم)
خدای وبلاگ(داداش رضا)
گریه عشق (مصطفی جون)
سوهان روح دخترا (مهرداد جون)
شیطنت دیوونه ها(حدیث جون و شادی جونم)
مرگ بر عشقی کز او آسودگی آید پدید
قوقولی قوقو (ملودی)
عشق پر در دسر(داداش عنایت)
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است(حمیده جونم)
سالهاي سبز عاشقي(محمد جون)
همیشه عاشق(خاله ریزه جونم)
پرنیا(پرنیا جونم)
قرقاتی(فرانک نازززم)
پونه(پونه جونم)
7 خال روی سینه یا به عبارتی 7 ستاره
و خداوند عشق را آفرید(سپیده جونم)
عشق آمدني است نه آموختني(عماد جون)
تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست(محمد جون)
غروب عشق( جواد جون)
نغمه های تنهایی شقایق(شقایق)
ღ♥ღمعشوقه ی بی خبرღ♥ღ
دوست دارم مجتبی(اکرم جون)
عشق واقعی(اکبر جون)
»-(¯`رسم روزگار´¯)-»
جزیره ی کدهای تقلب(علیرضا جون)
عاشقانه ها(ماندانا جونم)
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند(مرضیه جونم)
حرف دل (مهدی جون)
غروب پاییزی(الهام جونم)
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته(وحید جون)
add ghalbami(حامد جون)
دل نوشته ها(یاسر جون)
عشق بی انتها(محسن جون)
M.I.S..... جوانان ام آی اس......(وحید جون)
تقدیم به چشمای نازت(اکبر بد سیگنال)
˙·▪•●ღآخـریـن نـفـسღ●•▪·˙(مهبان جون)
دلکده(رونیکا جونم)
با من غریبگی نکن (زوزه ی باد)
.•**•.ღعشق ، دوستي ، صفا ღ.•**•.(بهامین جون)
کامران و هومن جووووووووووون (نیلوفر جونم)
چکاوک خسته
آشپز کوچولو
دختر ماه(آیدا جونم)
سرود درد(مهرداد و نازنین)
کیشمیش خانوم حرف ها می زند...
ستاره من (نازنین جونم)
منو ره کن از این حس تنهای (بهزاد جون)
دست نوشته های منو داداشیم
طراح قالب
MAHSA & MASUOD
POWERED BY
rasme-sheydaii
ســـــــــلام دوستــــــای خوشملــــــــــم 
همگی خوفـــــــــین عسیسای من؟؟؟
ممنون بایت کامنتای خیلـــــــــی قشنگتـــون واقعــا به ما لطف دارید
خیلــــــــی دلم واستون تنگیده
ولی متاسفانه زیاد نمی تونم بیام و بهتون سر بزنم![]()
شرمـــــــــــــنده گـــــــــــلای
من خودتون می دونید دیــــــــــگه.... 
درس و دانشگاه
و گاهی وقتا هم مشکـــــــلات دیگه
همه ی زحمت وبلاگ هم رو دوش داداشیه نازمه
که واقعا شرمندشم
آخه اونم مشکلات خودشو داره...اونم مثل خودم دانشجوئه ولی با این حال
قربونش برم وبلاگ رو به حال خودش رها نمیکنه![]()
![]()
![]()
منم که فقط یه پست مطلب گذاشتم تو وبلاگ ، اونـــــــم پست اول
عجـــب شاهکــــاری،واقعــــا خستـــــــه نباشید میگم به خودم
خواهش میکنم بچه ها تشویق نکنید
تشکر لازم نیست شرمنده نفرمایید
بــــــابـــــــا رو رو برم
( رو که نیست ، سنگ پای قزوینــــــــه ) ![]()

اما ایندفعه دیگه داداش مسعودم حسابی ازم شاکی شده بود
![]()
گفت تا تو آپ نکنی دیگه آپ نمیکنـــــــــم
منم که نفسم بنده به داداشیمو عمرا رو حرفش بحرفم...گفتم چشــــــــــــــــم
همینجاهم بخاطر تمام زحماتش بخاطرهمه ی خوبی هاش ، مهربونیهاش
قلب پاکش ،وجود با ارزشش که همیشه باعث امیـــــدواریه منــــــه
ازش تشکــــــــــر میکنـــــــــــم ...![]()
![]()
![]()

![]()
داستان داداشیم که حرف نداشت الهی قربونش برم....![]()
![]()
کلی تجربه کسبیدم ...نتیجه گرفتم که آدم هیچ موقع نباید
عاشق بچه ی برادر شوهر خاله جونش بشه![]()
مخصـــــوصــــا اگه طرف اسمش وحید باشه
شوخی کــــــردم بابااااااااا ... جدی نگیریـــــــــد؟؟؟!!!
حالا از شوخی گذشته ، امیدوارم هیچ وقت تو همچین موقعیت بدی قرار نگیرید
خیلی سخته آدم بخواد بین خانوادش و عشقش یکی رو انتخاب کنه![]()
ولی اگه من جای اون دخترخانوم بودم حتی نمی تونستم
تصورشو کنم که اینجوری با خانوادم برخورد کنم
شاید راه بهتری هم باشه واسه رسیدن ، اما محاله پدرو مادرم و از خودم برنجونم
کار درستی نکرد نتیجه اش رو هم دید
شاید باید بیشتر فکر میکرد و با دیدن زندگیه دیگران ریسک نمیکرد![]()
امیدوارم پدرو مادرا یه خورده بیشتر بتونن جووناشون و درک کنن
و همچنین امیدوارم همه ی عاشقا به هم برسن بدون هیچ موانعی
خوووووووووب حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان منـــــــه
دوست داشتم یکی از داستانایی که نویسندشون
آبجی مهشاد خودمه بذارم تو وبلاگ، اما متاسفانه
آجی کوچولوم به دلیل حجم زیاد درساش نتونست داستانش و کامل کنه
آخه من خودم شخصا عاشق داستاناشم...یعنی در حقیقت عاشق کتابای رمانم![]()
داستانای مهشادم شبیه داستانای رمانه ، اما کوتاه و جذاب![]()
پس انشالله باشه واسه بعد.........
ببخشید بچه ها آپم طولانی شد... میتونید سیو کنید تو یه فرصت مناسب بخونید![]()
این شما و اینم اولین قسمت داستان 
گوشی را که برداشتم صدای بغض آلود نازنین را شنیدم خواستم گوشی را بگذارم روی تلفن اما او همین که سلام کرد با لحنی قشنگ و دخترانه گفت : آرش بیا بریم برف بازی ! این عبارت او جرقه ای بود بر بغض من ، گوشی را گذاشتم و نشستم به گریه ، خودم هم نفهمیدم چقدر گریه کردم فقط میدانم وقتی اشکهایم تمام شد حس کردم دیگر از دست نازنین عصبانی نیستم خودم را همان پسر پر شرو شور چند سال قبل دیدم و نازنین را هم همان دختری که ...
******
خیلی ها می مردند برای نازنین ، یک نازنین بود و یک محله . پسرهای محله از هم سبقت میگرفتند برای دیدن او ، اصلا نازنین حلقه ی انس اهالی محله بود . دبستانمان که تمام شد هر کسی شغلی دست و پا کرد فقط تعداد کمی از بچه ها درس را ادامه دادند چون روستای ما مدرسه ی راهنمایی نداشت و فقط روستای بالاتر یک مدرسه ی شبانه روزی داشت که دخترها میتوانستند در آنجا درس بخوانند و ما پسرها جایی در آن مدرسه نداشتیم .اینگونه که شد منو دو نفر از پسرها به شهر رفتیم برای ادامه تحصیل و دو سال بعد هم نازنین که دبستان را تمام کرد به همان مدرسه ی شبانه روزی رفت و توانست تا سیکل بخواند . با این همه نازنین هنوز هم محبوب همه بود و پسرها که مجبور بودند کم کم از دخترها فاصله بگیرند نمی توانستند مهر او را از دلشان بیرون کنند . این حرف دل ما نبود بلکه همه ی آبادی چنین اعتقادی داشتند گهگاه تعطیلاتی که پیش می آمد همه ی بچه های روستا بر می گشتند و دوباره ایام دور هم نشینی ها و گپهای دوستانه پا میگرفت و برای من و بقیه ی پسرها این فرصت مناسبی بود که نازنین را سیر ببینیم . روز و روزگار میگذشت... من دبیرستانی شده بودم و در شهر به درسم ادامه میدادم ...نازنین هم سال آخر دوره ی راهنمایی را میگذراند . زمستان از راه رسیده بود و برف سنگینی را برای روستای ما از آسمان هدیه آورده بود ، تعطیلاتی پشت سر هم پیش آمد و باز فرصتی فراهم شد که برگردیم به روستا ، در آن شرایط جوی مسافرت از شهر به روستای ما بسیار سخت صورت میگرفت اما من به هر طریقی که بود فاصله ی یک ساعته شهر تا روستا را با مینی بوس لکنته ای سه ساعت و نیمه امدم که ... از خدا که پنهان نبود از شما هم پنهان نباشد ، آمدم که باز نازنین را ببینم رسیدنم به روستا همان و دور هم جمع شدنها همان و باز هم با بچه ها دور هم جمع بودیم ... دشت پشتی روستا که به کوههای بلند می رسید جان میداد برای برف بازی این خبر به اکثر اهالی رسید وعصر جمعه ای همگی سرازیر شدیم به سوی دشت... کوچک و بزرگ روستا امده بودند و خیلی ها مثل من فقط می خواستند نازنین را با برف هدف بگیرند این را با شروع برف بازی همه دیدند ...چرا که یک نازنین بود و دهها گلوله ی برفی که به طرفش میرفت !!! گلوله های برف که می رفت طرف نازنین دل من می لرزید خدا خدا میکردم گلوله های برفی به صورتش نخورد دلم نمی امد او اسیب ببیند انگار او را سهم خود می دانستم گلوله های برفی را هم طوری میزدم که به پاهایش بخورد گرماگرم برف بازی بودم که ناگهان ...نازنین در دو قدمیم بود و گلوله ای برف در دستش ، تا امدم به خودم بجنبم او گلوله ی برفی اش را طوری کوبید تو ی صورتم که درد تا مغز جانم پیچید نمی دانم که چه شد که به فکرم افتاد خودم را بزنم به شیطنت افتادم روی زمین و تصنعی دست و پا زدم اما زیر چشمی مواظب بودم که ببینم نازنین چه میکند لحظاتی گذشت و او به هوای اینکه همه چیز معمولی است اعتنایی نکرد اما وقتی دید افتاده ام و بلند نمی شوم خودش را رساند کنارم و در میان شلوغی برف بازی بقیه کنارم زانو زد و آستین کاپشنم را کشید و دلجویانه پرسید: آرش... طوریت شد ...؟! عمدا سکوت کردم و خودم را زدم به مردن ! او هم پشت سر هم صدایم میکرد و لحن کلامش طوری شد که آشکارا نشان میداد مضطرب است لحظاتی گذشت لحن نازنین به گونه ای شد که معلوم بود از بابت بی حرکتی من حسابی ترسیده است حس کردم لحظه ای که باید ضربه را بزنم فرا رسیده است بعد از چند بار که تکانم داد یکدفعه چشم باز کردم و با لحنی بیمار گونه و به آرامی گفتم: پا میشم به شرطی که یه قولی بهم بدی!
نازنین که در خوف و رجاء بود و نمی دانست من عیبی کرده ام یا نه با شک و تردید پرسید حالا طوریت شده؟؟؟ ، دوباره خودم را زدم به بیهوشی نازنین بلند تر صدایم کرد و ملتمسانه گفت : باشه پاشو ببینم چه قولی میخوای بهت بدم؟؟؟همان طوری که افتاده بودم زمزمه کردم : قول بده که ...چشمهایم را بستم خجالت میکشیدم نازنین را نگاه کنم ... نازنین بی توجه به هیاهوی برف بازی بچه ها گفت : حالا چرا حرف نمیزنی؟! آب دهانم را به سختی قورت دادم و از ته دل گفتم : می خوام به من قول بدی که فقط ... نمی توانستم حرف اصلی را بزنم نازنین که دید ساکت شدم اینبار معترضانه گفت : برو بابا تو هم بازی در اوردی!!!و برخاست که برود گوشه ی پالتویش را گرفتم و نشاندمش روی زمین و باز هم با چشمهای بسته گفتم : می خوام فقط مال من باشی!!!!!!!
و زیر چشمی نگاهش کردم ... سرخی شرم را دیدم که دوید به چهره ی نازنین و ناگهان از جا بلند شد و بدون توجه به گلوله های برفی که خورده بود و هنوز هم داشت به طرفش می بارید راهش را کج کرد به طرف روستا ، ماندم حیران که چه شد و او چرا رفت !! افتادم به سرزنش کردن خودم ، خدا خدا میکردم نازنین نرنجیده باشد ، رفتن او را به تماشا نشستم و بقیه ی بچه ها که این صحنه را میدیدند آمدند طرفم و سرزنش بار علت رفتن نازنین را پرسیدند و من هم خودم را زدم به بی خبری و خودم را مظلوم نشان دادم که : « گلوله ی برفی او به صورتم خورد و بعد هم که او عذر خواهی کرد ...من نمی دانم چرا رفت » بچه ها بی خیال من شدند و برف بازی از سر گرفته شد ، فقط تک و توکی از بچه ها که انها هم مثل من در اندیشه ی نازنین بودند پکر نشان میدادند آن روز گذشت و روزهای بعدی هم امدند و رفتند و دیگر کسی نازنین را در جمع بچه ها ندید ...