Fast & Free Image Sharing

Fast & Free Image Sharing

ســـــــــلام دوستــــــای خوشملــــــــــم Fast & Free Image Sharing

همگی خوفـــــــــین عسیسای من؟؟؟Fast & Free Image Sharing

ممنون بایت کامنتای خیلـــــــــی قشنگتـــون واقعــا به ما لطف داریدFast & Free Image Sharing

خیلــــــــی دلم واستون تنگیده

ولی متاسفانه زیاد نمی تونم بیام و بهتون سر بزنمFast & Free Image Sharing

شرمـــــــــــــنده گـــــــــــلای Fast & Free Image Sharing  من خودتون می دونید دیــــــــــگه.... Fast & Free Image Sharing

درس و دانشگاه و گاهی وقتا هم مشکـــــــلات دیگهFast & Free Image Sharing

همه ی زحمت وبلاگ هم رو دوش داداشیه نازمه که واقعا شرمندشمFast & Free Image Sharing

آخه اونم مشکلات خودشو داره...اونم مثل خودم دانشجوئه ولی با این حال

قربونش برم وبلاگ رو به حال خودش رها نمیکنه

منم که فقط یه پست مطلب گذاشتم تو وبلاگ ، اونـــــــم پست اولFast & Free Image Sharing

عجـــب شاهکــــاری،واقعــــا خستـــــــه نباشید میگم به خودمFast & Free Image Sharing

خواهش میکنم بچه ها تشویق نکنیدFast & Free Image Sharing  تشکر لازم نیست شرمنده نفرماییدFast & Free Image Sharing

بــــــابـــــــا رو رو برم ( رو که نیست ، سنگ پای قزوینــــــــه ) Fast & Free Image Sharing

اما ایندفعه دیگه داداش مسعودم حسابی ازم شاکی شده بودFast & Free Image Sharing

گفت تا تو آپ نکنی دیگه آپ نمیکنـــــــــمFast & Free Image Sharing

منم که نفسم بنده به داداشیمو عمرا رو حرفش بحرفم...گفتم چشــــــــــــــــمFast & Free Image Sharing

همینجاهم بخاطر تمام زحماتش بخاطرهمه ی خوبی هاش ، مهربونیهاش

قلب پاکش ،وجود با ارزشش که همیشه باعث امیـــــدواریه منــــــه

ازش تشکــــــــــر میکنـــــــــــم ...

Fast & Free Image Sharing

Fast & Free Image Sharing

 

Fast & Free Image Sharing

Fast & Free Image Sharing   داداشـــــی تکـــــی بخـــــــــــداFast & Free Image Sharing

دوستت دارررررررررمFast & Free Image Sharing

 Fast & Free Image Sharing

 Fast & Free Image Sharing

 

داستان داداشیم که حرف نداشت الهی قربونش برم....

کلی تجربه کسبیدم ...نتیجه گرفتم که آدم هیچ موقع نباید

عاشق بچه ی برادر شوهر خاله جونش بشه

مخصـــــوصــــا اگه طرف اسمش وحید باشهFast & Free Image Sharing

شوخی کــــــردم بابااااااااا ... جدی نگیریـــــــــد؟؟؟!!!Fast & Free Image Sharing

حالا از شوخی گذشته ، امیدوارم هیچ وقت تو همچین موقعیت بدی قرار نگیرید

خیلی سخته آدم بخواد بین خانوادش و عشقش یکی رو انتخاب کنهFast & Free Image Sharing

ولی اگه من جای اون دخترخانوم بودم حتی نمی تونستم

تصورشو کنم که اینجوری با خانوادم برخورد کنم

شاید راه بهتری هم باشه واسه رسیدن ، اما محاله پدرو مادرم و از خودم برنجونم

کار درستی نکرد نتیجه اش رو هم دید

شاید باید بیشتر فکر میکرد و با دیدن زندگیه دیگران ریسک نمیکرد

امیدوارم پدرو مادرا یه خورده بیشتر بتونن جووناشون و درک کنن

و همچنین امیدوارم همه ی عاشقا به هم برسن بدون هیچ موانعیFast & Free Image Sharing

خوووووووووب حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان منـــــــهFast & Free Image Sharing

دوست داشتم یکی از داستانایی که نویسندشون

آبجی مهشاد خودمه بذارم تو وبلاگ، اما متاسفانه

آجی کوچولوم به دلیل حجم زیاد درساش نتونست داستانش و کامل کنهFast & Free Image Sharing

آخه من خودم شخصا عاشق داستاناشم...یعنی در حقیقت عاشق کتابای رمانم

داستانای مهشادم شبیه داستانای رمانه ، اما کوتاه و جذاب

پس انشالله باشه واسه بعد.........

ببخشید بچه ها آپم طولانی شد... میتونید سیو کنید تو یه فرصت مناسب بخونید

 Fast & Free Image Sharing

این شما و اینم اولین قسمت داستان Fast & Free Image Sharing

" عشق برفی"Fast & Free Image Sharing

 

گوشی را که برداشتم صدای بغض آلود نازنین را شنیدم خواستم گوشی را بگذارم روی تلفن اما او همین که سلام کرد با لحنی قشنگ و دخترانه گفت : آرش بیا بریم برف بازی ! این عبارت او جرقه ای بود بر بغض من ، گوشی را گذاشتم و نشستم به گریه ، خودم هم نفهمیدم چقدر گریه کردم فقط میدانم وقتی اشکهایم تمام شد حس کردم دیگر از دست نازنین عصبانی نیستم خودم را همان پسر پر شرو شور چند سال قبل دیدم و نازنین را هم همان دختری که ...

******

خیلی ها می مردند برای نازنین ، یک نازنین بود و یک محله . پسرهای محله از هم سبقت میگرفتند برای دیدن او ، اصلا نازنین حلقه ی انس اهالی محله بود . دبستانمان که تمام شد هر کسی شغلی دست و پا کرد فقط تعداد کمی از بچه ها درس را ادامه دادند چون روستای ما مدرسه  ی راهنمایی نداشت و فقط روستای بالاتر یک مدرسه ی شبانه روزی داشت که دخترها میتوانستند در آنجا درس بخوانند و ما پسرها جایی در آن مدرسه نداشتیم .اینگونه که شد منو دو نفر از پسرها به شهر رفتیم برای ادامه تحصیل و دو سال بعد هم نازنین که دبستان را تمام کرد به همان مدرسه ی شبانه روزی رفت و توانست تا سیکل بخواند . با این همه نازنین هنوز هم محبوب همه بود و پسرها که مجبور بودند کم کم از دخترها فاصله بگیرند نمی توانستند مهر او را از دلشان بیرون کنند . این حرف دل ما نبود بلکه همه ی آبادی چنین اعتقادی داشتند گهگاه تعطیلاتی که پیش می آمد همه ی بچه های روستا بر می گشتند و دوباره ایام دور هم نشینی ها و گپهای دوستانه پا میگرفت و برای من و بقیه ی پسرها این فرصت مناسبی بود که نازنین را سیر ببینیم . روز و روزگار میگذشت... من دبیرستانی شده بودم و در شهر به درسم ادامه میدادم ...نازنین هم سال آخر دوره ی راهنمایی را میگذراند . زمستان از راه رسیده بود و برف سنگینی را برای روستای ما از آسمان هدیه آورده بود ، تعطیلاتی پشت سر هم پیش آمد و باز فرصتی فراهم شد که برگردیم به روستا ، در آن شرایط جوی مسافرت از شهر به روستای ما بسیار سخت صورت میگرفت اما من به هر طریقی که بود فاصله ی یک ساعته شهر تا روستا را با مینی بوس لکنته ای سه ساعت و نیمه امدم که ... از خدا که پنهان نبود از شما هم پنهان نباشد ، آمدم که باز نازنین را ببینم رسیدنم به روستا همان و دور هم جمع شدنها همان و باز هم با بچه ها دور هم جمع بودیم ... دشت پشتی روستا که به کوههای بلند می رسید جان میداد برای برف بازی این خبر به اکثر اهالی رسید وعصر جمعه ای همگی سرازیر شدیم به سوی دشت... کوچک و بزرگ روستا امده بودند و خیلی ها مثل من فقط می خواستند نازنین را با برف هدف بگیرند این را با شروع برف بازی همه دیدند ...چرا که یک نازنین بود و دهها گلوله ی برفی که به طرفش میرفت !!! گلوله های برف که می رفت طرف نازنین دل من می لرزید خدا خدا میکردم گلوله های برفی به صورتش نخورد دلم نمی امد او اسیب ببیند انگار او را سهم خود می دانستم گلوله های برفی را هم طوری میزدم که به پاهایش بخورد گرماگرم برف بازی بودم که ناگهان ...نازنین در دو قدمیم بود و گلوله ای برف در دستش ، تا امدم به خودم بجنبم او گلوله ی برفی اش را طوری کوبید تو ی صورتم که درد تا مغز جانم پیچید نمی دانم که چه شد که به فکرم افتاد خودم را بزنم به شیطنت افتادم روی زمین و تصنعی دست و پا زدم اما زیر چشمی مواظب بودم که ببینم نازنین چه میکند لحظاتی گذشت و او به هوای اینکه همه چیز معمولی است اعتنایی نکرد اما وقتی دید افتاده ام و بلند نمی شوم خودش را رساند کنارم و در میان شلوغی برف بازی بقیه کنارم زانو زد و آستین کاپشنم را کشید و دلجویانه پرسید: آرش... طوریت شد ...؟! عمدا سکوت کردم و خودم را زدم به مردن ! او هم پشت سر هم صدایم میکرد و لحن کلامش طوری شد که آشکارا نشان میداد مضطرب است لحظاتی گذشت لحن نازنین به گونه ای شد که معلوم بود از بابت بی حرکتی من حسابی ترسیده است حس کردم لحظه ای که باید ضربه را بزنم فرا رسیده است  بعد از چند بار که تکانم داد یکدفعه چشم باز کردم و با لحنی بیمار گونه و به آرامی گفتم: پا میشم به شرطی که یه قولی بهم بدی!

نازنین که در خوف و رجاء بود و نمی دانست من عیبی کرده ام یا نه با شک و تردید پرسید حالا طوریت شده؟؟؟ ، دوباره خودم را زدم به بیهوشی نازنین بلند تر صدایم کرد و ملتمسانه گفت : باشه پاشو ببینم چه قولی میخوای بهت بدم؟؟؟همان طوری که افتاده بودم زمزمه کردم : قول بده که ...چشمهایم را بستم خجالت میکشیدم نازنین را نگاه کنم ... نازنین بی توجه به هیاهوی برف بازی بچه ها گفت : حالا چرا حرف نمیزنی؟! آب دهانم را به سختی قورت دادم و از ته دل گفتم : می خوام به من قول بدی که فقط ... نمی توانستم حرف اصلی را بزنم نازنین که دید ساکت شدم اینبار معترضانه گفت : برو بابا تو هم بازی در اوردی!!!و برخاست که برود گوشه ی پالتویش را گرفتم و نشاندمش روی زمین و باز هم با چشمهای بسته گفتم : می خوام فقط مال من باشی!!!!!!!

و زیر چشمی نگاهش کردم ... سرخی شرم را دیدم که دوید به چهره ی نازنین و ناگهان از جا بلند شد و بدون توجه به گلوله های برفی که خورده بود و هنوز هم داشت به طرفش می بارید راهش را کج کرد به طرف روستا ، ماندم حیران که چه شد و او چرا رفت !! افتادم به سرزنش کردن خودم ، خدا خدا میکردم نازنین نرنجیده باشد ، رفتن او را به تماشا نشستم و بقیه ی بچه ها که این صحنه را میدیدند آمدند طرفم و سرزنش بار علت رفتن نازنین را پرسیدند و من هم خودم را زدم به بی خبری و خودم را مظلوم نشان دادم که : « گلوله ی برفی او به صورتم خورد و بعد هم که او عذر خواهی کرد ...من نمی دانم چرا رفت » بچه ها بی خیال من شدند و برف بازی از سر گرفته شد ، فقط تک و توکی از بچه ها که انها هم مثل من در اندیشه ی نازنین بودند پکر نشان میدادند آن روز گذشت و روزهای بعدی هم امدند و رفتند و دیگر کسی نازنین را در جمع بچه ها ندید ...

Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing   

خووووووب ادامه ی داستانمون هم میمونه واسه آپ بعـــــــدی

امیــــــدوارم تا اینجاشو خوشتـــــــــون اومده باشـــــــه

حالا اگه واقعـــــا داستان و خوندیــــدن و فهمیدیــــــن چی شـــــــد

 در موردش نظر بدید تا من باورم شه کامل خوندیـــــــنFast & Free Image Sharing

داشتــــــــین سیاستــــــــــــــو؟؟!!

به قـــول داداش مسعـودم Fast & Free Image Sharing  سیاستـم سیاسـت جرج بوشــــه

دیگه زیادی حرفیدم با بهتریـــــــن آرزوها واسه شما دوستای گلــــــم

کـــــــوچه پس کــــــــوچه های دلتـــان خالــــی مبــــاد

شــــاد شـــــــــاد شـــــــــــــــــــاد باشیـــد

دوستـــــــون دارررررررم

یــــا حـــــق

 

راستـــــــــــــی : توسط مهســــــــا آخه بعضی ها دور می گیرن

 

Fast & Free Image Sharing  فهـــــــلا باباااااایFast & Free Image Sharing

                       


 

نوشته شده توسط مهسا و مسعود در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:41 موضوع | لينک ثابت